تبليغاتX
ستاره خاموش

ستاره خاموش

 

 

ندائي از عمق وجودم مرا بي امان ندا مي دهد كه : نشنو !

به هيچ آوازي گوش نده !

از ميانِ بي شمار رنگهاي فريب اين دنيا

چشم به هيچ رنگي جز آسمانِ پاك آبي ندوز !

جهان برايم ديگر هيچ ندارد و من بي نياز شده ام

اما نه از روي بي نيازي ، كه از روي نداشتن و نخواستن

زندگي ، كوچكتر از آنست كه

مرا برنجاند و زشت تر از آنكه دلم بلرزد

هستي ، تهي تر از آنكه

بدست آوردني مرا زبون سازد

و من تهيدست تر از آنكه از دست دادني مرا بترساند

در خاكِ پر بركت درد ريشه بسته ام

با انتظار قد كشيده ام و تنهايي خانه دلم شده ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

 

همه جا پاییز است

 

 

من درختی بودم

پای تا سر همه سبز

همه سر سبز امید

همه سر مست بهار

که به هر شاخه من نغمه فرور دین بود

و به امداد سبکپویه نسیمی ، ناگاه

برگ برگم همه رامشگر صحرا بودند

بزم ما رنگین بود .

 

. . . . . . . . .

 

در شبان مهتاب .

در دل حجله دشت .

بوسه میزد به لبم دختر ماه .

مست می کرد مرا نغمه رود .

چنگ می زد به دلم عطر گیاه .

 

. . . . . . . . .

 

دختر پاک نسیم

پای تا سر همه لطف

با تنی عطر آگین

بود هنگام سحر . گرم هم آغوشی من

می شد از لذت آن کام . سرا پای وجودم فریاد

بند بندم همه شوق

برگ برگم همه شاد .

 

. . . . . . . .

 

آن درختم . اما

نیستم مست بهار

یا که سر سبز امید

دیگر ای دامن دشت !

برگ برگ تن من. قاصد فروردین نیست

بزم ما رنگین نیست .

 

. . . . . . . . .

 

دیر گاهیست که روشن نکند دختر ماه _

دشت تاریک مرا .

همه جا خاموشیست

وای !تاریکی و تنهایی . درد انگیزست .

چه شد آن شور بهار .

چه شد آن گرمی عشق .

همه جا پاییز ست .

کوه تا کوه  . به گرد سر من اندوه است .

دشت تا دشت . به پیش نگهم نومیدیست .

سینه ام از غم بی عشقی و بی همنفسی لبریز است .

 

. . . . . . . . . . .

 

دختر پاک  نسیمی که هم آغوشم بود

دردل دشت گریخت .

برگهایی که مرا برگ امید بودند

دانه دانه همه ریخت .

 

. . .. . . . . .

 

اینک

اینک منم ودامن دشتی خاموش

اینک

اینک منم وهیزم خشکی بی سود

شاخه هایم همه چون دست دعا .سوی خداست

که ای خدا ! آتش سوزنده و ویرانگر تو

در همه دشت کجاست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

 

 

غوغاي دوباره روشن شدن شمع

در آخرين روزهاي پاييز

واسه روشنايي دادن به شب يلدايي دوباره است

كه با آرامش جاودانه خود

صميميت را به ستاره ها ببخشد  

و انديشه عاشق كردن گل

براي رنگي كردن روزاي تيره است

و اوج گرفتن گرماي شمع تا آسمون هفتم

واسه شنيدن محبت از ابرهاي سرد و يخيست

و قطره قطره آب شدنش

روي دفتر قشنگ كودكي

يعني سفر تا مرگ به لبخند

و

(  خاموش شدن معني دارش )

با اعتبار يك آهنگ لالايي

واسه خواب ديدن يك پروانه است

كه به روي گلهاي درخت سوخته

شهد بهار و مستي را مي مكد

تا دنيا را براي دوباره زيستن

و يك فصل تازه ساختن

مهيا كند

 

 

امشب آسمان دلتنگ تر از آن است که براي دلتنگي تو هم بگريد ...... امشب آسمان باراني تر از آن است که پناهگاهي براي بغضت باشد ....... تو هم دلتنگ تر و گريان تر از آني که غصه هاي عشق را به امانت بگيري ....... پس آزاد باش ...... تا آسمان افسوس نداشتن پناهگاه بغضت را فرو دهد ........ آزاد باش و رهايش کن تا ديگر ذهنت را نيازارد ....... اشکهايت را پنهان کن صداي هق هقت را مخفي تا کسي به صداي گريه هايت عادت نکند و در آخر آسمان را با چشم باراني نگاه نکن ....... او خودش از تو دلتنگ تر است ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

 

 

لحظه ها را درياب چشم فردا كور است

نه چراغي ست در آن پايان

هر چه از دور نمايان است

شايد آن نقطه ي نوراني

چشم گرگان بيابان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

گره گشاي

 

من شعر زیر را عاشقونه دوست دارم

چون عظمت خدا را به یاد من می ياره

 

 

گره گشای

 

پیر مردی ، مفلس و برگشته بخت

روزگاری داشت ناهموار و سخت

 

هم پسر و هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

 

این دوا می خواستی و آن یکی پزشک

این غذایش آه بود و آن سرشک = اشک

 

این عسل می خواست ؛ آن یکی شوربا

این لحافش پاره بود ، آن یک قبا

 

روزها می رفت بر بازار و کوی

نان طلب می کرد و می برد آبروی

 

دست بر هر خود پرستی می گشود

تا پشیزی بر پشیزی می فزود

 

هر امیری را روان می شد ز پی

تا مگر پیراهنی را بخشد به وی

 

شب به سوی خانه می آمد ز بون

قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون

 

روز ، سائل بود و  شب بیمار دار

روز از مردم ، شب از خود شرمسار

 

صبحگاهی و رفت و اهل کرم

کس ندادش نه پشیز و نه درم

 

از دری می رفت حیران بر دری

رهنورد ، اما نه پایی ، نه سری

 

نا شمرده برزن و کویی نماند

دیگرش پای تکاپوئی  نماند

 

درهمی در دست و در دامن نداشت

ساز و برگ خانه ، برگشتن نداشت

 

رفت سوی آسیا هنگام شام

گندمش بخشید دهقان ، یکي ، دو جام

 

زد گره در دامن آن گندم ، فقیر

شد روان و گفت که ای حی القدیر

 

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

بر گشایی هر گره که ایام بست

 

چون کنم یارب ، در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

 

می خرید این گندم را یکجا کس

هم عسل ز آن می خریدم ، هم عدس

 

آن عدس ، در شوربا می ریختم

و آن عسل با آب می آمیختم

 

درد اگر باشد یکی ، دارو یکی است

جان فدای آنکه درد او یکی است

 

بس گره بگشوده ای ، از هر قبیل

این گره را نیز بگشا ، ای جلیل

 

این دعا می کرد و می پیمود راه

نا گه افتادش به پیش پا ، نگاه

 

دید گفتارش فساد انگیخته

و آن گره بگشوده ، گندم ریخته

 

بانگ بر زد ، که ای خدای دادگر

چون تو دانایی ، نمی داند مگر

 

سالها نرد خدایی باختی

این گره را ز آن گره نشناختی

 

این چه کارست ای خدای شهروده

فرقها بود این گره را زآن گره

 

چون نمی بیند ، چون تو بیننده ای

که این گره را برگشاید بنده ای

 

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

 

هر چه در غربال دیدی ، بیختی

هم عسل ، هم شوربا را ریختی

 

من تو را کی گفتم ، ای یار عزیز

که این گره را بگشا و گندم را بریز

 

ابلهی کردم ، که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را گشای

 

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت ، دیگر چه بود

 

من خداوندی ندیدم زین نمط = طرز ، روش

یک گره بگشودی و آن هم غلط

 

الغرض ، برگشت و مسکین و دردناک

تا مگر برچیند آن گندم ز خاک

 

چون برای جستجو خم کرد سر

دید افتاده یک همیان زر- همیان = کیسه

 

سجده کرده و گفت : که ای رب الدود  = مهربان ، دوستدار

من چه دانستم تو را حکمت چه بود

 

هر بلایی کز تو آید رحمتی است

هر کی را فقری دهی ، آن دولتی است

 

تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای

هر چه فرمان است ، خود فرموده ای

 

ز آن به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

 

تیشه ، ز آن بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

 

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سرانجامش تو گردیدی طبیب

 

هر که مسکین و پریشان تو بود

خود نمی دانست و مهمان تو بود

 

رزق ز آن معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی کسان

 

ناتوانی ز آن دهی بر تندرست

تا بداند که آنچه را دارد ز آن تست

 

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

 

اندرین پستی ، قضایم زان فکند

تا تو را جویم ، تو را خوانم بلند

 

من به مردم داشتم روی نیاز

گر چه روز و شب در حق بود باز

 

من بسی دیدم خداوندان مال

تو کریمی ای خدای ذوالجلال

 

بر در دو نان چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی ، ای خدای

 

گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته ام را بردی ، تا که گوهر دهی

 

در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

 

 

 

 

دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

سوگند

 

الهي به دلهاي برافروخته

به جانهاي از عاشقي سوخته

 

به اشكي كه در ماتمي ريخته

چو گوهر به مژگاني آويخته

 

به چشمي كه از غم ، در آن خواب نيست

به جاني كه يكدم در آن تاب نيست

 

به لبخند تلخ تهيدست ها

به فرياد از عاشقي مست ها

 

به هر كس كه سوزيست در جان او

به دردي كه مرگ است درمان او

 

به آن مادر پير و دلسوخته

كه چشمش به راه پسر دوخته

 

به پايي كه پوينده ي راه تست

به دستي كه هر شب به درگاه تست

 

به هر نوعروسي كه ناكام مرد

به پر بسته مرغي ، كه در دام مرد

 

به پير تهي دست با آبروي

به زن هاي غمگين آشفته موي

 

به آنكس كه تنها پناهش تويي

توان بخش روز سياهش تويي

 

به دردي كه در سينه ها خفته است

به رازي كه در سينه ناگفته است

 

به بيمار آشفته از دردها

به اندوه فقر جوانمردها

 

((( به انعام خود سرفرازيم ده )))

((( ز ديگر كسان بي نيازيم ده )))

 

 

 

 

خدايا به خون شهيدان تو

به آيات جانبخش قرآن تو

 

به آه سحر خيز شب آشنا

به بيمار با سوز تب آشنا

 

به آن دل كه از غصه ويرانه است

به آن زن ، كه آهش غريبانه است

 

به شب ناله ي بينوايان پير

به طفل يتيمي كه ناخورده شير

 

به عشقي كه با شرم آميخته

به اشكي كه در عاشقي ريخته

 

به مردي كه شرمنده و خسته پاي

به دست تهي كه رو نهد بر سراي

 

به اشك جوانان پرهيزگار

كه ريزد ز بيم تو در شام تار

 

به شبهاي تلخ دل افسردگان

به بانگ عزاي جوانمردگان

 

به مويي كه از غم پريشان شده

به رويي كه در گريه پنهان شده

 

به آن واپسين دم كه هنگام مرگ

جواني خورد جرعه از جام مرگ

 

به شبناله مادر دردناك

كه دارد عزيزي در دل خاك

 

به آن بي پناهي كه در بي كسي

بنالد كه يكدم به دادش رسي

 

((( بده بخت آنم كه ياري كنم )))

((( ز غمخوارگان غمگساري كنم )))

 

 

 

 

 

الهي به اندوه پيغمبران

به دلهاي تابان دين پروران

 

به زندانياني كه در كربتند

به آوارگاني كه در غربتند

 

به آن دل كه در آن به جز آه نيست

به جاني كه از شادي آگاه نيست

 

به آخر دم مادري دلپريش

كه گريد به فرزند تنهاي خويش

 

به آنان كه از غصه آكنده اند

به غربت به هر سو پراكنده اند

 

به بيمار حيران مرگ انتظار

به بدرود مظلوم در پاي دار

 

به طفلي كه آهيش در سينه است

و تنها كس او در آينه است

 

سيه جامه پوشد ز شام سياه

به شب شير نوشد ز پستان ماه

 

غريبانه خبسد در آغوش تب

به آهنگ لالايي مرغ شب

 

بدان شام سردي كه عريان تني

شود گرم با ياد پيراهني

 

به صبح يتيمان شب زنده دار

به شام غريبان بي غمگسار

 

((( ببخشا مرا دولت بندگي )))

((( كه فردا نگريم ز شرمندگي )))

 

 

 

سياهي نيانديش ، اميدوار باش به روزهاي روشن فردا ،   به آسمان آبي ، به رودهاي خروشان ، نگاه کن هنوز گلدان احساست شاخه ي محبت دارد ، اگر گل محبت خدا را در گلدان دلت آبياري کني ، هميشه پر عطر ياس ، پر احساس ،  پر چلچله وار خواهي بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

سلام

 

سلام اي دختر بي مادر تنها

كه مي بينم به زير پاي تو ، اقليم فردا را

سلام ، اي كودك امروز ، اي نام آور فردا

كه مي دانم به فرمان تو ملك آسمان را

غمت نازم

چرا چشمت پر اندوه است ؟

به دل ها رنگ غم مي پاشد اين چشمان پر اندوه

بخند اي تكسوار شهر تنهايي

كه موج خنده ي گرمت دل انگيزست

بخند اي تك نهال دشت غربت ها

كه از لبخند تو ، دنياي انسانها طربخيز است

 

 

 مباش اندوهگين اي تك نورد راه آينده

نگه كن ، همچو دامان طبيعت مادري داري

زمين و آسمان با تو

اميد جاودان با تو

خداي مهربان با تست

مباش اندوهگين اي دختر فردا

ز ( مادر ) بهتري داري

 

 

زمان چون باد مي پويد

يتيمي بر سر كوچ است

اگر دل بر خدا بندي

يتيمي واژه اي پوچ است

 

آري ، يتيمي واژه اي پوچ است

لبت را رنگ شادي ده

كه پيروزي به رويت با لب پرخنده مي خندد

نگه بر آسمانها كن

به چشمت ، ماه مي خندد

تمام آسمان با چهره تابنده مي خندد

 

در اين دنياي پهناور

زمين از تو ، زمان از توست ، عشق جاودان از تست

لبت نازم ، به خنده باز كن لب را

كه در برق نگاهت ، كوكب پيروزي آينده مي خندد .

 

 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم ، از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم ،  تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم ،  شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

آي ......... انسان

 

آي .... انسان

اي سوار سركش مغرور

اي شتابان رهرو گمراه

اي به غفلت مانده گمراه

اي به غفلت مانده خودخواه

هان ... ! عنان بركش سمند بادپايت را

نيك بنگر گوشه يي از بيكران ملك خدايت را

لحظه اي با چشم بينش كهكشانها را تماشا كن

چشم سر بر بند

چشم دل بگشاي

روشنان بي شمار آسمان را تماشا كن

 

 

هر چه بالاتر پري ، اين آسمان را انتهايي نيست

بيكران آفرينش را به جز جان آفرين ، فرمانروايي نيست

جاده هاي كهكشان تا بي نشان جز ردّ پايي نيست

زير سقف آفرينش _

صد هزاران جرم رخشانست كز چشم تو پنهانست

اين همه نقش عجب را ، نقشبندي هست بي مانند

كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست

 

 

آي .... انسان

اي سوار سركش مغرور

گر به زير پا درآري ماه و مريخ و ثرّيا را _

كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي ؟

بارگاه حق تعالا را به جز يكتا پرستي رهنمايي نيست .

 

 

هر ستاره در دل شب مي زند فرياد :

كه اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش ، پاي هوس بر بند

بنده شو اي سر كش خودخواه

تا به مرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي _

مي زني بر كهكشانها خيمه هاي پادشايي را

 

 

آي ......... انسان

اي كه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند

گوش دل بر خاك ده ، تا بشنوي فرياد قارون را

آن نگونبختي كه پر كرد از طلا صحرا و هامون را

اينك ، اينك مي زند فرياد :

جاي زر ، صندوق چشمم خانه ي مارست

سينه ام از خاك گورستان گرانبارست .

 

 

اي به غفلت مانده ي خودخواه

آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست

چاره جز تسليم ، در چنگال مرگت نيست

آن زمان فرياد برداري

كه اين طلاها غارتي از رنگ دردمندانست

اين همه ياقوت آتش رنگ _

آيتي از خون دلهاي پريشانست

توده ي سيمين مرواريد _

يادگار صد هزاران چشم گريانست

 

آري يادگار صد هزاران چشم گريانست

 

آي ....... انسان

اي طلاها را خدا خوانده

اي به زر دلبسته ، وز راه خدا مانده

روزگاري مي رسد كز خاك برخيزي

وز ره درماندگي ، خاك قيامت را به سر ريزي

تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد

چون گر زخم خورده ، مضطرب هر سوي بگريزي

 

 

بنگري چون پيش چشمت راست ، صحراي قيامت را

بر كشي از بيم كيفر ، تلخ فرياد ندامت را

كه اي خدا ، راه رهايي كو ؟

از چنين سوزنده آتش ها _

سايبان رحمت و لطف خدايي كو ؟

 

 

 

ناگهان آيد سروش از غيبت

اي سيه روز سيه كردار

زرپرستان و ستمگران بد آيين و بد خو را

در بساط عدل ما آسوده جاني نيست

كيفر غولان مردم خوار _

جز عذابي جاوداني نيست

 

آري ، جز عذابي جاودانه نيست

 

آي ........ انسان

اي بسا شب ، مست خفتي در كنار كيسه هاي زر _

ليك دانستي يا دانستي ، ندانم

سفره ي همسايه بيمار ، بي نان بود

جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد

ناله بود و درد بود و چشم گريان بود

 

آري ، فقط ناله بود و درد بود و چشم گريان بود

 

آي ...... انسان

سركشي بس كن

عقربك هاي زمان در صد هزاران سال

بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را

چشم ماه و ديده خورشيد

ديده بيرون از شماره ، بازي گردنده گردون را

 

 

مي برد شّط زمان ما را

مهلت ديدار بيش از پنج روزي نيست

دل مده بر شوكت دنيا

كه اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست

اين طلايي را كه تو معبود مي خواني

جز بلاي خانه سوزي نيست

 

 

روز و شب ، شّط زمان جاريست

آنچه مي ماند از اين شّط خروشان ، نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر ، دلي بايد به دست آورد

آزمندي ها ز بيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

 

پس به خاطر بسپار كه

 

آنچه مي ماند از اين شّط خروشان ، نيك كرداريست

خاطري را شاد بايد كرد

جاي سيم و زر ، دلي بايد به دست آورد

آزمندي ها ز بيماريست

زر پرستي آتش اندوزيست

رستگاري در سبكباريست

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي آنقدر مي دانم که مي خواهم گلويم سوتکي باشد به دست کودکي خردسال و بازيگوش که هر دم بشکند اين سکوت تلخ مرگبارم را

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

گنه كاري در محراب

 

 

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

غمگسارا ، سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا ، خلوتم از گريه لبريزست

اي خدا ، تنها تو مي بيني به جانم اشك پنهان را

 

 

پاك يزدانا

با همه آلوده داماني _

روح من پاكست و ذوق بندگي دارم

گر زيانمندم به عمري از گنهكاري

در كفم سرمايه شرمندگي دارم

 

 

اي چراغ شام تار بينوايان

در كوير تيرگي ها رهنوردي پير و رنجورم

ديده ام هر سو كه مي چرخد ، نشان از كور سويي نيست

سينه مالان مي خزم بر خار و خاراسنگ اين وادي _

مي زنم فرياد ، اما زجّه ام را بازگويي نيست .

 

 

ايزدا ، پاك آفرينا ، بي همانندا

جان پاكم سوي تو پر مي كشد چون مرغ دست آموز

آنكه مي پيچد به پاي جان من ، ابليس نادانيست

راز پوشا ، من سيه رويي پشيمانم

هر سر موي سياهم آية  شام سيه روييست

رشتة موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست

 

 

زندگي بخشا

هر زمان از مرگ ياد آرم

بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت

ز آنكه جز آلودگي ره توشه يي در عمق جانم نيست

واي اگر با اين تهيدستي به درگاه تو روي آرم

گر تهيدست و گنه كارم ، پشيمانم ، پشيمانم

جز زبان اشك خجلت ، ترجمانم نيست

 

 

روز و شب دست دعا بر آسمان دارم

تا بباري بر كوير جان من باران رحمت را

من تو را مي خواهم ، از تو اي همه خوبي

عشق خود را در دلم بيدار كن ، نه شوق جنّت را

 

 

اي خداي كهكشانها

تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را

نيمه شبها ديده مي دوزم به اخترهاي نوراني

تا ديار كهكشانها مي پرم با بال انديشه

ليك من مي مانم و انديشه و اقليم حيراني

 

 

در درون جان من باغي ز توحيد است ،  اما حيف

گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است

وز سموم بس گنه ، اين باغ ، افسرده است

تا بشويد گرد را از چهره ي اين باغ

بر سرم گسترده كن اي مهربان ،  ابر هدايت را

تا نخشكد بوستان جان من در آتش غفلت

بر مگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را

 

 

 

كردگارا

گفتگو با تو ، عطر آگين كند موج نفسها را

آنچه خرّم مي كند گلزار دل را ، گفتگو با تست

نيمه شبها دوست مي دارم به درگاهت نيايش را

ندبة من مي دواند بر رخم باران اشك شرم

تا بدين باران ، شكوفاتر كند باغ ستايش را

 

 

اي سخن را زندگي از تو

من به جام شعر خود ريزم شراب واژه ها را ، گرم

تا ببخشم مستي پاكي به جان بندگان تو

بي نيازا ، شرمگين مردي تهي دستم

آنچه دارم در كف لرزنده ، شعر ( اشك پيوند ) است

من چه آرم غير شعر و اشك خود بر آستان تو ؟

 

 

 

سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود

اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را

غمگسارا ، سينه ام از غم گرانبارست

مهربانا ، خلوتم از گريه لبريزست

اي خدا ، تنها تو مي بيني به جانم اشك پنهان را

 

خداوندا مرا ببخش

 

اي که به ريزش اشکها رحم مي کني ؛ اي مهربانترين مهربانان ... کسي به شوق تو مي خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسي به شوق تو مي رويد تو آبش باش ... کسي از سوزش دل با تو سخن مي گويد تو زبانش باش ... کسي تو را بي آنکه بداند جستجو مي کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسي تو را صدا مي کند تو ندايش باش ... کسي تو را عشق مي ورزد تو معشوقش باش

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

سرود قرن

مخوان آواز اي دختر

صداي نغمه مستانه ات را در گلو بشكن

پسر ، آواز عشق انگيز را بس كن

سرود لحظه هاي كاميابي را به دور افكن

تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريزست _

براي نغمه هات فكر ديگر كن

تو اي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طربخيز است _

سرود قرن را سر كن

 

 

بخوان آواز ، اما همره بانگ دلاويزت _

به گوش ما رسان شبناله هاي بي نوايان را

صداي دردمندان بلاكش را

نواي مبتلايان را

 

 

مخوان آواز عشق انگيز اي دختر

اگر آواز مي خواني

بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي _

كه شب با دست خالي مي كند آواز كاشانه

و با شرمي غم آلوده _

به جاي نان ،  به پاي كودكانش اشك مي ريزد _

و غمگين كودكان او

به گِردش در تضرّع ، چون كبوترهاي بي دانه .

                                                             

 

تو اي دختر ، براي نغمه ات فكر ديگر كن

سرود قرن را سر كن

سرود مادري تنها كه دور از روي فرزندست

سرود مرد بي آرام زنداني

كه با اميد ديدار زن و فرزند در بند است

 

 

سرود سرنوشت كودك بي مادري ، تنها _

كه شب با ديدگان اشكپالا ، مي رود در خواب .

سرود بي نوا طفلي _

كه باشد خنده اش بي رنگ _

دل مادرش بي تاب .

 

 

پسر آواز را بس كن

اگر آواز مي خواني

بخوان آواز درد آلوده ي پيران غمگين را _

كه در پيري تهيدستند _

نفسهاشان توانا نيست _

غروب زندگي در چشمهايشان پيداست

گه و بيگاه بغضي در گلو دارند _

كوير زندگي در زير پا و كوله بار غصه ها بر دوش _

و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آرزو دارند .

 

 

اگر آواز مي خواني _

سرود دختري بي عشق را بر خوان

كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست

دلي دارد ، ولي در چشم اين و آن ، دلارا نيست

نگاه گرم و دلبندي كه جانش را برافروزد _

به زير آسمانها نيست

 

 

اگر آواز مي خواني _

بخوان آواز آن بيمار تنهايي _

كه چشم بي فروغ خود را با انتظاري تلخ _

به راه دوستي ناديده مي دوزد

و از تك ضربه هاي هر عابر _

به اميد عيادت ها _

لبان نيمرنگش مي شود خندان .

به شوق آنكه با ديدار ، شمعي در دل تنگش برافروزد .

ولي جنبنده اي از حال آن بيمار آگه نيست

به غربت تلخ مي ميرد _

و مرغ جان او ، از تنگناي شهر تنهايي _

به سوي كبريا پرواز مي گيرد .

 

 

اگر آواز مي خواني _

بخوان آواز غمگين يتيمان را

كه همچو طوطي بي نغمه خاموشند

و بر سرهايشان چتر محبت سايه افكن نيست

به دلها راهشان بسته است _

ز خاطره ها فراموشند .

 

 

اگر آواز مي خواني _

بخوان آواز آن مادر كه از قهر تهيدستي _

يگانه كودكش را بر سر راهي ، رها كرده است

و با چشمان اشك آلود _

سر سوي خدا كرده است

و با غم هاي رنگارنگ _

سوي خدا مي پويد

به هر گامي نگاهي سوي طفلش مي كند غمناك _

و زير لب همي گويد :

خدايا ! مادري غمگين و تنها ، كودكش تنهاست

دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن

زمين و آسمانت را بگو ، با كودكي تنها مدارا كن

 

 

تو اي دختر كه شور نغمه از لبات لبريزست

براي نغمه هايت فكر ديگر كن

تو اي مرد جوان ، كز كام ها در سينه ات بانگي طربخيز است

سرود قرن را سر كن

 

 

افسوس كه قانون سرنوشت تسليم ما نشد وما پنهان شديم از چشمهاي روز و شب ،  تنها در لفافه هاي عاشقانه ي خويش حيات داشتيم و شوق ترنم صدايمان لبريز شاعرانه بود براي دوباره بودن ..........و بدان كه تو هرگز تكرار نخواهي شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

خاطرات

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه ز تلخي رگ ، جان مي گسلد

 

ما ز اقليمي پاك

كه بهشتش نامند

به چنين رهگذري آمده ايم

گذري دنيا نام

كه ز نامش پيداست

مايه پستي هاست

 

ما ز اقليمي ازل

ناشناسانه ،  بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه ، به ديدار سراب آمده ايم

ما در آن روز نخست

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

خبري از پدر و مادر و دلبند نبود

يك زمان دانستيم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسردلبندي هست

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي كه ز تلخي جان مي گسلد

لحظه يي مي آيد –

لحظه يي منت خيز –

كه شبي درد آلود

عاشق خسته دلي ، ناله نمناك كند

پيش چشمي كه از آن اشك تعب مي  ريزد

يار دلخواهش را –

در دل خاك كند .

 

آري -  يار دلخواهش را در دل خاك كند

 

يك زمان دانستيم –

پدر و مادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

يك زمان مي بينيم –

پدر و مادر و معشوقه و فرزندي نيست .

خواهر و همسر دلبندي نيست .

 

ما همه همسفريم

كاروان مي رود و مي رود آهسته به راه

مقصدش سوي خداست

همه از سوي خدا آمده ايم

بازم رهسپر كوي خداييم همه

 

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر

غم و شادي بهم است

ساعتي در ره اين دشت غريب

مي رسد ( راهروي خسته ) به خرمكده يي

لحظه اي در دل اين وادي پير

مي رسد همسفري شاد ، به ماتمكده يي

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه ز تلخي رگ جان مي گسلد

يك نفر در شب كام

يك نفر در دل خاك

يك نفر همدم خوشبختي هاست

يك نفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم

عمرمان مي گذرد

وز سر تخت مراد

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

آري ،  پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

 

ما همه همسفريم

 

پدر خسته به راه

مادر بخت سياه

سوگواران پسر و دختر تنها مانده

عاشقاني كه ز هم دور شدند

دختراني كه چو گل پژمردند

كودكاني كه به غربت زدگي

خفته در گور شدند

 

همگي همسفريم

 

تا ببينيم كجا باز كجا

چشممان بار دگر

سوي هم باز شود

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه

زندگي با همه معني خويش

از نو آغاز شود

 

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين

خاطراتي مغشوش

خاطراتي كه ز تلخي جان مي گسلد

 

 

 

صورتگر نقاشم ، هر لحظه بتي سازم وآن گه همه بتها را، در پيش تو بگذارم ، صد نقش بر انگيزم ، با روح در آميزم چون نقش تو را بينم ، در آتشش اندازم هر خون که زمن رويد ،  با خاک تو ميگويد :  با مهر تو همرنگم ، با عشق تو انبازم تو ساقي خماري ، يا دشمن هوشياري ، يا انکه کني ويران ، هر خانه که من سازم ، جان ريخته شد با تو و آميخته شد با تو ، چون بوي تو دارد جان، جانرا اهله بنوازم ، در خانه آب و گل ، بي تو خرابست اين دل ، با خانه در آ ، اي جان ، تا خانه بپردازم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

مي دود در پيكرم خوابي پريشان :

خواب مي بينم كه در آن سوي دريا در جهاني دور

از در و ديوار يك شهر طلايي

مي چكد باران نور ، رنگ رنگ از هر چراغي

هر هوسجو از زني خود كامه مي گيرد سراغي

مي خزد در هر سرا ، بر هر پرند سينه يي  لبهاي داغي

 

 

كوچه ها از نكهت سكر آور بسي عطر ، مالامال

قصرها از بانگ موسيقي گرانبارست

و بلورين جام ها از باده ي گلرنگ سرشارست

آبشار نور مي ريزد به بازوهاي مهتابي

و به برف شانه هاي ياس رنگ

موج شهوت مي دود در مويرگهاي جوان و پير

بانگ نوشانوش مي پيچد به زير سقف هر تالار

مي شكفد غنچه ي هر بوسه يي در پرتو لبخند

 

 

در پس هر بار

كامجويان در كنار كام بخشان سپيد اندام

مست و پيروزند

باده نوشان در حريم گرم آغوشان شيرين كار

شهوت افروزند

 

 

در همين شهر طلايي

كوچه ها تنگ و تاريك و مه آلوديست

كوخ ها و كلبه ها و كومه هاي ناله اندوديست

كز درونش بوي فقر و مرگ مي خيزد

وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ مي ريزد

در پس هر كوچه يي بيغوله يي تنگ است و دهشت بار

در همين بيغوله ها بس دغمه ها چون غار

در دل هر غار ، مي لولند و مي نالند

پاكجاناني ، همه انسان و بي آزار

روزشان بس كور

شامشان بس تار

در دل اين كلبه ها و كومه هاي سرد

بانگ موسيقي صداي گريه زنهاي غمگين است

جام مي دلهاي مردان تهي دست است

چك چك باران كه مي ريزد بر اين ويرانه از سقف

شيره خواره كودكان را ، لاي لاي سرد و سنگين است

 

 

در چنين بيغوله هاي تار

كودكان گرسنه با چهره هاي زرد در خوابند

دختران بي پدر ، با كاروان درد همراهند

عطر مستي بخششان گر رسد از راه

عطر نيرو بخش چندين گرده نان است

نغمه اي كز نايشان خيزد

ناله هاي آشكار از درد پنهان است

 

 

بوسه هايشان بوسه اي بر گونه هاي سرد

خنده هايشان خنده يي بر كاروان درد

كودكاني شب نياسوده

دختراني غصه فرسوده

مادراني محنت آلوده

شوهراني روز تا شب در پي يك لقمه نان بس راه پيموده

 

 

آري شب نشينان غم و اندوه سرشارند

وز غم بي خان و ماني ها گرانبارند

 

نه چراغ نور بخشي

تا كه يك شب گرد هم در هاله ي اندوه بنشينند

نه شعاع آرزويي

تا ره فرداي خود را پيش پا ببينند

 

 

اشك ريزان مي زنم فرياد :

هاي .. ...  اي شهر طلايي ..... با توأم اي پير سنگين خواب

اي كه مي چرخي به گرد خود چنان گرداب

ناله زورق نشينان به دريا مانده را بشنو

بي سرنجامان طوفان ديده را درياب

بي سرنجامان طوفان ديده را درياب

 

 

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم ، گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم ، يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت   توسط در به در تنها  | 

خداحافظ

 



خدا گريه مسافر و نديد

دلم از هيچ كس و دل نبريد

آدما براي دوري از ديار

جاده رو براي غربت آفريد

 

جاده اسم منو فرياد مي زنه

ميگه امروز روز دل بريدنه

كولي باري كه پر از خاطره هاست

روي شونه هاي لرزونه منه

 

از تموم آدماي خوب و بد

از تموم قصه هاي خوب و بد

چي برام مونده بجز يه خاطره

نقش گنگي تو غبار پنجره

 

جاده آغوشش و باز كرده برام

قصه تلخ خداحافظي رو

مي خونم با اينكه بسته اس لبام

پشت سر گذاشتن خاطره ها

همه عشقا و دلبستگي ها

خيلي سخته ولي چاره ندارم

جاده فرياد مي زنه بيا

 

 


 

 

من مي روم با کوله باري از غم و تنهايي ، جاده ها مرا صدا مي کنند مي گويند بشتاب ، تنها جاده ها هستند که مرا تنها نگذاشته اند ، من بايد بروم تا همه بدانند عاشقم ، عاشقم نه به آساني گفتن و نوشتن بلکه به سختي درک کردن

  

 


 

خداحافظ همين حالا ، همين حالا که من تنهام ، خداحافظ به شرطي که ، بفهمي تر شده چشمام ، خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد ، به ياد آسموني که ، منو از چشم تو ميديد ؛ اگه گفتم خداحافظ ، نه اينکه رفتنت ساده ست نه اينکه ميشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست ؛ خداحافظ واسه اينکه ، نبندي دل به روياها بدوني با تو و بي تو، همينه رسم اين دنيا

 


 

مي دانم كه هر پاياني ، آغاز راهي ديگر است ... پايان زيباست در صورتي كه اگر به پايان رسيدي ، آغازي ديگر را ببيني

 


 

به امید آغازی دیگر با شما دوستان خوب

 


 

 

خداحافظ

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط در به در تنها  |