من شعر زیر را عاشقونه دوست دارم
چون عظمت خدا را به یاد من می ياره
گره گشای
پیر مردی ، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر و هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این دوا می خواستی و آن یکی پزشک
این غذایش آه بود و آن سرشک = اشک
این عسل می خواست ؛ آن یکی شوربا
این لحافش پاره بود ، آن یک قبا
روزها می رفت بر بازار و کوی
نان طلب می کرد و می برد آبروی
دست بر هر خود پرستی می گشود
تا پشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی
تا مگر پیراهنی را بخشد به وی
شب به سوی خانه می آمد ز بون
قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون
روز ، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم ، شب از خود شرمسار
صبحگاهی و رفت و اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری
رهنورد ، اما نه پایی ، نه سری
نا شمرده برزن و کویی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه ، برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان ، یکي ، دو جام
زد گره در دامن آن گندم ، فقیر
شد روان و گفت که ای حی القدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست
بر گشایی هر گره که ایام بست
چون کنم یارب ، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم را یکجا کس
هم عسل ز آن می خریدم ، هم عدس
آن عدس ، در شوربا می ریختم
و آن عسل با آب می آمیختم
درد اگر باشد یکی ، دارو یکی است
جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشوده ای ، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا ، ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه
نا گه افتادش به پیش پا ، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
و آن گره بگشوده ، گندم ریخته
بانگ بر زد ، که ای خدای دادگر
چون تو دانایی ، نمی داند مگر
سالها نرد خدایی باختی
این گره را ز آن گره نشناختی
این چه کارست ای خدای شهروده
فرقها بود این گره را زآن گره
چون نمی بیند ، چون تو بیننده ای
که این گره را برگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی ، بیختی
هم عسل ، هم شوربا را ریختی
من تو را کی گفتم ، ای یار عزیز
که این گره را بگشا و گندم را بریز
ابلهی کردم ، که گفتم ای خدای
گر توانی این گره را گشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت ، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط = طرز ، روش
یک گره بگشودی و آن هم غلط
الغرض ، برگشت و مسکین و دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یک همیان زر- همیان = کیسه
سجده کرده و گفت : که ای رب الدود = مهربان ، دوستدار
من چه دانستم تو را حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است
هر کی را فقری دهی ، آن دولتی است
تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای
هر چه فرمان است ، خود فرموده ای
ز آن به تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه ، ز آن بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق ز آن معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی ز آن دهی بر تندرست
تا بداند که آنچه را دارد ز آن تست
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی ، قضایم زان فکند
تا تو را جویم ، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گر چه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دو نان چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی ، ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی
رشته ام را بردی ، تا که گوهر دهی
در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش
ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
دلم تنگ شده براي همه آنچه از دست داده ام چشمانم گريانند براي هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه اي را مي خواهند كه هرگز پريدن را از ياد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكي كه در كوچه هاي كودكي از ميان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازي فرشته ها شود